یادمه که....وقتی کوچیک بود به عمد به پرتقال میگفتم پرقطار و به غلام علی(همسایمون که به اختصار غلملی صداش
میکردن) میگفتم مرغ علی
و.ش.م:خاک بر سرت تو بلد نبودی حرف بزنی اون وقت میگه به عمد من همون موقع که به دنیا اومدم یعنی
همون موقع در دم میتونستم مثل بلبل بحرفم اصلا خودم یادمه من حتی یادمه که چه جوری به دنیا اومدم و
....
ببخشید پیام بازرگانی این وجدانم بود یه خورده بی ادبه
یادمه که...
وقتی یه ریزه از کوچولویی بزرگتر شدم با بابا بزرگم بیروم میرفتم و اونم واسه دل خوشیم بستنی لیوانی میخرید
سه چهار تا قاشق از بستنیه رو که میخوردم به یه کوچه تقریبا تنگ میرسیدیم بابابزرگم تند تر از من راه میرفت
و من پشت سرش یه خورده از بستنیه آب شده بود همون جا بستنی رو وارونه میکردم که ببینم چه اتفاقی
میافته و جالب این جاست که هر دفعه بستنی لیوانه رو وارونه میکردم میافتاد زمین و هنوز تا هنوز اندر کف
افتادن بستنی از لیوان به زمین موندم
و.ش.م:دنیا نزدیک بود که یه نیوتن دیگه رو به خودش ببینه که خدا به دنیا و مردم رحم کرد
ببین ازادی هر چی میخوای زر بزن تا وقتی که ... پ.ا.ر.ه شه
و.ش.م:بی ادب دهن ....
یادمه که...
بازم تا وقتی که کوچیک بودم مامان بیچاره من از دست مسعود قاشق و چنگال و کارد تو خونه نداشت آخه
جای همشون ته چاه فاضلاب بود و حتی یادمه که یه شلینگ آب هم که چند متر بود هم انداختم اون تو چرانمیدونم خودم هم موندم شاید باز برگرده به همون قضیه نیوتن
و.ش.م:بله ایشون در هر حالی فکر میکنه که دیگه غیر خودش زاده نشده الا نیوتن منگل تو کجا نیوتن کجا
یادمه که ...
بازم وقتی که کوچیک بودم به پریز برق زیاد گیر میدادم وقتی مامان و بقیه خوابیدن یواشکی رفتم دو سو و
چهار سو و کارد برداشتم راستی فاز متر هم اوردم
دل خوش بود دیگه هی فاز متر میکردم تو سوراخ پریز هی دستم میذاشتم روش چراغش روشن میشد
میدونستم که قسمت فلزیش برق داره واسه همین به سرم زد که کارد که کامل از اهن بود رو امتحان کنم
فاز متر تو برق و کاردی که بهش زدم همانا و برق که من گرفت هم همانایه چیزی مثل شک دست چپم رو تا
کتفم گرفت خیلی ترسیه بود واسه همین رفتم زیر آب گرفتمش تا به حالت اولش برگردهبرق بپره 
و.م.ش:خدایا خدایا بعد میگه تو زر میزنی حرف مفت از خودت ول میدی آخه ادیسون مخترع مگه تو فیوز داری
که بپره اصلا دیگه هیچی نگم بهتر
آره حرف نزنی بهتر
یادمه که ...
این دیگه خدایش خیلی باحاله
یه ریزه که باز بزرگتر شده بودم با بابا بزرگم نه اونی که باهاش نیوتن شدم نه با این یکی میرفتم باغ اونم با چی
خر
آره باور کن آی حال میداد
و.ش.م:خاک تو سرت کنن با بنز داری مسافرت میکنی که این جوری پز میدی یا مقصد سفرت سواحل هاواییه



جون من تو بگو آره تو بگو چقدر از دست این بگم خاک بر سرم؟
بابابزرگ عادتش بود همیشه یه جوری سوار میشد که دیگه جا واسه کسه دیگه هم نمیموند آخه من کوچولو با
یه ک ... کوچولو بابابزرگ بزرگ با یه .... بزرگ سهم من میشد انتهای ولو همون بوفه چشمتون روز بد نبینه
تو بگو کوهان شتر من میگم دو تا قله دماوند 
برمیگشتم خونه دیگه ک.و.ن واسم نمونده بود آخه همه آب شده بود حتی با اینه که پتو گلبافت میذاشتم زیرم
و.ش.م:اینم نتیجه کل انداختن با خر دیگه.............ولی مسعود خدایش بی ادبیا
یادمه که...
ظهرهای گرم تابستون نمیخوابیدم اصلا مثل این که فلفل قورتم داده باشن فلفلی بودم یه چند تا موشک
با کاغذ درست کرده بودم ولی وقتی پرتشون میکردم هوا نمیشد اعصابم خط خطی شد یه کبریت برداشتم
و رفتم رو دیوار حیاط نشستم اولی که پرواز نمیکرد رو با عصبانیت تمون آتیش زدم انداختم پایین چشمت روز بد
نبینه پر بود از علف هایی که خشک شده بود مثل اینکه بنزین ریخته بودی رو علفا نزدیکش هم شاخ وبرگهای
زیادی جوری که میشد گفت یه تپه میشد درست کرده بودن رفتم پایین که خاموشش کنم دیدم تلاشم فایده
ندار پر بودم از ترس مثل بید میلرزیدم ولی با این حال هم به خودم امیدواری میدادم که چیزی نمیشه و جایی
آتیش نمیگیره با اینکه داشت آتیش میگرفت یه باره بابام سر رسید شلینگ آب کشید و با کلی زحمت
خاموشش کرد و بعد بابا یه نگاه بهم انداخت گفت بابا چه جوری بود ؟کسی آتیشش زد؟ تو چیزی دیدی؟
من فقط میگفتم نمیدونم
گفت نکنه کار خودت بوده
گفتم نه از اون اصرار و از من انکار
تا اینکه از زیر زیبون من کشیدش و اون وقت من موندم و بابا و شیلنگه آبی که آتیش رو خاموش کرده بود
و.ش.م:حقتو بابت گذاشت کف دستت اون تو رو میشناسه
ببین تو این بار خیلی حرف زدیا یه بار واسه همیشه از دست خودم راحت میکنما
و.ش.م:هیچ غلطی نمیکنی
باشه صبر کن تا به موقعش
یادمه که ...
وای این یادم رفت بهتون بگم باز با بابا بزرگم یه بار دیگه با همون خره یا نمیدونم شاید جدید ترش بود شاید هم
مدلش جدید بود 2000 بود فکر کنم باز رفتیم باغ از اون جایی که خاطره بسیار بدی از بوفه داشتم دیگه سوار
نشدم و با خط 11 طی کردم هی این خر بی صاحاب تند تند میرفت هی ما باید دنبالش میدویدیم پدر مو در
اورده بود
باباب بزرگم هم هی چوب....
نرسیده به باغ بودیم که خر بالای یه تپه کوچیک زمین خورد و دو دستش یه طرف تپه و دو پاش یه طرف
دیگه بدبخت خسته شده بود بابا بزرگ هم پیاده نمیشد که خر بتونه بلند شه نشسه رو خر هی چوب ...
میکرد بدبخت خر هی میخواست بلند شه چهاردست و پا یه چند سانتی بلند میشد فشار میاورد ولی این
فشار ها از یه جای دیگه خالی میشد بدبخت خره تصورش رو بکن چهار دست و پا زور بزنه چند سانت
بلند شه با یه گ.و.ز کندن همه چی برگرده سر جای اولش
خلاصه هی گ.و.ز میکند و نمیتونست بلند شه بابابزرگم گفت بیا بچه دمش رو بپیچون تا بلند شه حالا من
داشته باش خودم این قدر خندیده بودم که داشتم دل درد میگرفتم
گفتم من ؟ دم خر؟
عمرا بالاخره اومد پایین ولی چه فایده آبروی خره رفته بود تو چشاش نگاه میکردم اشک حلقه زده بوداز خجالت
تا به خونه برگشتیم سرش بالا نکرد
و.ش.م: ببین زبون خرها رو هم میفهمه
بله دیگه کوچیکی و هزار خاطره همشون یادم نیست تازه از بزرگیم هم چیزای خنده دار دارم و دیگه زیاد میشه
شاید یادمه که ...2 رو تا یه چند وقته دیگه نوشتم شاید
راستی شما چیه کارای با مزه ای کردید؟
فقط از دوران کوچیکیتون باشه ها